غربت
نمی بینم دیگه اینجا یه نگاهی آشنا
یه نگاهی که بیاد بشینه پیشه دل ما
بیاد و در د دلی تازه کنه
در های پنجره های دلش رو باز بکنه
دیگه نیست پرنده ای که بال و پر بگیره
آخه اینجا که پرنده تنهایی می میره
دیگه نیست ستاره ای که نورش رو ببینی
یا توی باغ سپید عاشقی گلبوسه ای بچینی
آخه اینجا واسه من یه غربته
دل پاک و بی ریا هم تشنه ی محبته
اگه بودی پیش من می فهمیدی
که شبهای تنهایی هم واسمون غنیمته
اگه بازم یه دفعه به عاشقی سفر کنم
یا اگه از تو نگاه صادقی گذر کنم
می رم و بهش می گم که عاشقم
من می خوام قلبم رو در به در کنم
اون رو من به باغ عشقم میارم
یه نگاه داغ تو چشماش می کارم
بعد اون نگاه با لبخندی قشنگ
گل سرخ که رو مو هاش می زارم
ولی می دونم همش خواب و خیاله
همه اینها واسه ی تسکین حاله
اگه از دلم بپرسی بهت می گه
همه اینها آرزو های محاله
نوشته شده توسط بهمن فرجی در شنبه 28 خرداد 1384 و ساعت 08:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -